یواشتر آخه عشق خوابه!!ا free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
![]()

![]()
يك نگاه ساده و مبهم شروع شد...
من بودم و تو بودي و كم كم شروع شد
آن روز پشت پنجره حوا نشسته بود
بوي سيب آمد و آدم شروع شد
آهو اگر نبود كه صياد هم نبود پس درد اول آمد و مرحم شروع شد
ديشب خيال ابر به ذهنم خطور كرد بي اختيار بارش نم نم شروع شد
سالي اگر نكوست بهارش خبر دهد... اين سرنوشت ماست كه با غم شروع شد...

هيچ کس تنها نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي...
رفتي و اينجا برایت جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود

هر روز نامه ای از برایم می آمد...
با اسم مستعار "تنهایی"
او مرا شفق میخواند. به! که چه تشبیه زیبایی...
نامه ها را یک به یک می خواندم. آخرین نامه اش امروز بود.
با نامه هایش خو گرفتخ بودم تا که امروز...
عنوان نامه اش پریشانم کرد. " خداحافظ شفق"
خدایا چه میبینم؟ تنهایی چه میگوید؟ نامه را باز کردم. از اعماق وجودم می سوختم. نامه را می خواندم:
دوست تنهای من شد کابوس. با من بود و نبود افسوس
باز "تنهایی" و تنهایی. باز هم شبهای شیدایی
یار دیرین مرا خاکیان بی رحم ربودند. من و خاکیان؟ هرگز. عشق من خداحافظ خداحافظ...
سیل اشکم مهار ناشدنی بود. بله او راست میگفت. چند روزی بود که با من با "او" و او "تنهای" تنها بود.
آه ای یار قدیمی، ای مونس شبهای بی ستاره ام مرا ببخش. باز هم بازی و عشق و من و این خاکیان بی احساس؟ نه! نه این بار نمی مانم نمی مانم. باز می آیم...
گرچه نشانش بی نشانی بود و اسمش اسم بی همتا ولی من می نوشتم از ته قلبم با خط پشیمانی
"تنهایی"...
بمیرم گر ببینم بی من و تنها پی یاری
نباشم آن زمان باشد کنی از دوریم زاری
تمام عاشقان آیند به سودای دل تنگم
دلم یک آشنا دارد. تنهایی. تنهایی
یه امید فردا، فردایی که باز آیی...

شيشه اي مي شكند...
يك نفر مي پرسد که چرا شيشه شكست؟ مادرم مي گويد: شايد اين رفع بلاست.
يك نفر زمزمه كرد...
باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد.
شيشه ي پنجره را زود شكست...
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور می شكست،
عابري خنده كنان مي آمد...
تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت. غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر بود؟
دل من سخت شكست اما... هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...

شعر یعنی با افق یک دل شدن
یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه ی دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق
شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را
از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام
شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها
مریم حیدر زاده

چشم به راهت منتظر
دل به دامت گرفتار
سینه از فراغت پریشان است
...و تو میگویی خواهم آمد
عمر به پایت سپری
آغوش ز یادت تهی
همه دم مرگ را آرزو میکنم
...و تو میگویی خواهم آمد
میدانم و میترسم از آن روزی که؛
چشم منتظر به راهت کور، دل اسیر به دامت پیر و سینه پریشان از فراغت غم زده شوند و تو...
و تو نیایی

آسمان آبی و پاک
نســیمی مـلایم میوزد
گویــا همین نــزدیکی هستی
ولی من بی خبر از کـنارت میگذرم
و چه زیباست سکوتی که تو آن را میشکنی
آیا مرا یاد میکنی...
در آن هنگام که آسمان ابری، دلم تنگ و نگاهم به در خیره میماند؟؟؟

آهای با تو ام. آره با خود تو. چرا این ور و اون ورو نگاه میکنی؟ با خود خودتم.
تا حالا چند تا دل شکستی؟ ها؟ چند تا دخترو تا پای مرگ کشوندی؟ با غرور بی گناه چند تا پسر بازی کردی؟هیچ فکر کردی؟ فکر کردی تکلیف اون دلی که پات بند میشه چیه؟ میدونی این آفتی که بهش زدی تا عمر داره باهاش می مونه؟
به خدا اگه بدونی. نمی دونی عشق چیه، نمی دونی احساس چیه، نمی دونی غرور چیه، اصلاً هیچ چی نمی دونی. حتی ادای عاشقا رو هم نمی تونی در بیاری.
اگه بدونی اونقدر دوست داشت که حتی نتونست نفرینت کنه! اگه بدونی وقط رفتنت چطور از درون سوخت! اگه بدونی اون جمله ی آخرت چطور داشت دیوونش میکرد! تو نمی دونی و هرگز نمی فهمی. یادته گفتی برات آرزوی خوشبختی میکنم؟ آخه مگه نفرین از این بالاترم هست؟
تو رفتی اما نرفتی میفهمی؟ ای کاااش واسه همیشه از یادمم میرفتی...
از اون روز با خودش عهد بست دل به کسی نسپاره میدونی چرا؟ چون میترسید اون رویایی که کابوسش کردی بازم سراغش بیاد. مگه آدم چند بار عاشق میشه؟ چند بار دل میده؟
نمیدونم به کی فکر میکنی و چه نقشه ای واسش داری ولی فکر کن ببین چند تا آه به زبون نیومده پشت سرته!
دختره تو خودشه، با کسی حرف نمیزنه، هنوز تو شوکه، احساس پوچی میکنه، چی در انتظارشه؟ با خودش حرف میزنه... یعنی مشکلم چی بود چرا...
پسره با پدر و مادرش دعوا میکنه، به همه می پره، گریه هم میکنه (البته تو تنهاییهاش) ظاهرن اونو لایق خودش نمیدونه اما اما در واقع خودشم اینو قبول نداره...
هر دو به هم میرسن. هر دو شکست خورده، نا امید، آینده ی مبهم و... و... و... مقصر کیه؟ دختره یا پسره؟
شاید تو هم یکی از اینا بوده باشی بدون اینکه حتی متوجه این موضوع بشی. شکستن یه دل از پر پر کردن یه گلم راحت تره کاش اینو بفهمی! کاش بدونی یه جمله میتونه با عاشق کاری کنه که صد تا پتک با یه آجر نمی کنن. تو رو خدا بفهم. این همه دل شکسته، این همه جوون نا امید بس نیست؟ تا کی؟
تو رو خدا تمومش کنین نذارین قلبا یخ بزنن
.jpg)